خرید بک لینک
Me & Myself عاشقان حسين واااااي كه چقدر اين شعر زيباست لطفا كامل بخونين اگه گريه كردي و دلت شكست التماس دعاخواب بودم، خواب دیدم مرده ام/بی نهایت خسته و افسرده ام/تا میان گور رفتم دل گرفت/قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/روی من خروارها از خاک بود/وای، قبر من چه وحشتناک بود!بالش زیر سرم از سنگ بود/غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/خسته بودم هیچ کس یارم نشد/زان میان یک تن خریداریارم نشد/نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/ترس بود و وحشت و دلواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین نوری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 1:26

ساناز : ﻋﺮﻭﺳﯽ
ﻣﻌﻠﻢ : ﻧﺨﯿﺮ ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﻜﺎﺭﻩ ﻣﯿﺸﻮﯼ؟
ساناز : ﻋﺮﻭﺱ
ﻣﻌﻠﻢ : ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ساناز : ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻣﻌﻠﻢ : ﺩﺧﺘﺮ ﺟﺎﻥ! ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ
ﻣﺎﺩﺭﺕ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ساناز : ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻣﯿﺎﺭﻡ

ﻣﻌﻠﻢ : ﻟﻌﻨﺘﯽ ! ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ؟

دختر ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ...

ساناز : ﻧﻮﻩ !
دختر ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ... ﺩﻟﺶ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ...

برچسب: نویسنده: حسین نوری تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 1:26

ﻣﻌﻠﻢ : ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ساناز : ﻋﺮﻭﺳﯽﻣﻌﻠﻢ : ﻧﺨﯿﺮ ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﻜﺎﺭﻩ ﻣﯿﺸﻮﯼ؟ساناز : ﻋﺮﻭﺱﻣﻌﻠﻢ : ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ساناز : ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢﻣﻌﻠﻢ : ﺩﺧﺘﺮ ﺟﺎﻥ! ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﻭﻣﺎﺩﺭﺕ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟ساناز : ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻣﯿﺎﺭﻡﻣﻌﻠﻢ : ﻟﻌﻨﺘﯽ ! ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ؟ ساناز : ﻧﻮﻩ !دختر ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ... ﺩﻟﺶ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسین نوری تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:36


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

برچسب: تنهايي, نویسنده: حسین نوری تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 6:50


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

برچسب: بيگانگان,هرگز,ننالم, نویسنده: حسین نوری تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 6:50


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

برچسب: برگشتم,امادر,اوج,تنهايي, نویسنده: حسین نوری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:33


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

برچسب: روزگار, نویسنده: حسین نوری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:33


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

برچسب: بيگانگان,هرگز,ننالم, نویسنده: حسین نوری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:33


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

برچسب: ثروت,يعني, نویسنده: حسین نوری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:33

اینتراعیل

شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ♥ 20:15

اینتراعیل كیست ؟!

فرشته ای است كه در آخِرت
چیزهایی كه در اینترنت سِرچ كرده اید را كف دست خدا میگذارد

می خندین... ؟

اون دنیا وقتی همین اینتراعیل اشکتونو در آورد بهتون می گم!!!

Lily •

برچسب: اینتراعیل, نویسنده: حسین نوری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:33

چطور؟؟!!

یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ♥ 20:31

چطور دو روز دوست میشید به دوس پسرتون میگید آقامون؟
من یه خاله دارم 15 ساله شوهر کرده هنوز به شوهرش میگه این .

Lily •

برچسب: چطور؟؟, نویسنده: حسین نوری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:33

فردی به خدا گفت
اگر سرنوشت مرا تو نوشتی پس چرا آرزو کنم ؟!
خدا پاسخ داد تو چه می دانی ؟!
شاید نوشته باشم ، هرچه آرزو کند...!

برچسب: سرنوشت,سرنوشت یک مبارز,سرنوشت بیداد خراسانی,سرنوشت ساز به انگلیسی,سرنوشت سرهنگ معزی,سرنوشت الهه عضدی,سرنوشت دوریان مک گری,سرنوشت قاتل ستایش قریشی,سرنوشت انسان,سرنوشت سیمین صالحی, نویسنده: حسین نوری تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 10:17

تحمل "تنهايي ها"

بهتر از گدايي محبت هاست....

برچسب: تنهايي,تنهايي ليلا,تنهايي در غربت,تنهايي من,تنهايي يعني,تنهايي شايد يه راهه,تنهايي پرهياهو,تنهايي را دوست دارم,تنهايي شعر, نویسنده: حسین نوری تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 9:20

از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟

با ناراحتی جواب داد: چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه سفالی که یادگار سیصد ساله اجدادم بود،
بفروشم و نانی تهیه کنم..!

گفتند: خداوند روزیات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری می کنی..؟

برچسب: نویسنده: حسین نوری تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 3:39

صفحه بندی